دل‌نوشته‌هایی در سوگ دختران شهید دبستان دخترانه میناب

انتشار به مناسبت روز دختر





برای مریم بازرک

دلت می‌خواست وقتی بزرگ شدی، آدم مهمی باشی، اونقدر مهم که همه تو رو بشناسن.
حالا تو به آرزوت رسیدی و معروف شدی، نه فقط در شهر خودت که در همه‌ی دنیا عکست را دیده‌اند و اسمت را شنیده‌اند.

پدر لیانا برای اون نوشت: دست‌های کوچکت هنوز بوی مداد و دفتر می‌داد، نه باروت و جنگ…
قرار بود فردایت را نقاشی کنی، اما فردا هیچ‌وقت نرسید …..
آن روز نمی‌دانستم آخرین بار است که نگاهت می‌کنم و آخرین خداحافظی ما با هم است …
حالا دیگر خوب می‌دانم دلتنگی چیست و معنای جای خالی را هم خوب فهمیده‌ام …

پدر آدرینا برای‌مان می‌گوید: هر روز با لبخند و شوقِ یادگیری، کیف کوچکش را به دوش می‌انداخت و آن روز با همان شوق گفت: «بابا، امروز قراره شعر وطن رو حفظ کنیم.” …
‌من همان پدری هستم که به قصد بازگرداندن فرزندش از مدرسه قدم در مسیر عشق می‌گذاشت … و حالا صدای من، صدای همهٔ پدران و مادرانی‌ست که دیگر دست کوچکی را برای گرفتن ندارند.

و برای اسراء و فاطمه
مگر می‌شود دخترک برود و عروسکش را با خود نبرد؟
اما تو رفتی و عروسکت هنوز کنار تخت تو نشسته، بی آنکه بداند صاحب کوچکش دیگر برنمی‌گردد.
تو رفتی بی هیچ حرفی بی آنکه ما آماده‌ی نبودنت باشیم.
باد آخرین لالایی مادرت را با خود به آسمان‌ها برد و تو برای ابد در آنجا ماندی.
دل‌هایمان بی تو خالی‌اند و ما اینجا بی تو خاطراتت را نفس می‌کشیم.

قرار بود مدرسه برای شما محلی باشد برای یادگیری، رشد و شکوفایی و ساختن آینده‌ای روشن برای خود و کشورتان، نه یک میدان جنگ که آوار شود بر سر شما نونهالان بی‌گناه و بی‌دفاعِ از ساقه شکسته …




                    

رویداد مهرسا

رویداد خیرخواهانه مهرسا از سال 1404 با همکاری پویش همچو فرزندم و گروه پدر مهربان فعالیت خود را آغاز کرده ...

اول مهرآغاز فصلی تازه در مدرسه شادگان

این تصاویر، گوشه ای از مراسم آغاز سال تحصیلی و حضور دانش آموزان در مدرسه شادگان است. این مدرسه، یکی ...

در این لبخندها سهم دارید…

به این لب های خندان نگاه کنید. چه می بینید؟ یک شادی زیبا، یک رضایت بی انتها و حتی یک ...